46&2

به نام آنکه هرگز از او نترسیدم


اثر میشل فوکو
(سخنرانی افتتاحیه فوکو در کلژدو فرانس)
سخن از  چیست؟ سخن از چیستی گفتار است ،چیستی که سرتاسر وجودش را الزامات و محدودیت هایی فرا گرفته ،گفتاری که واقعیت زده شده است ،در زیر لوای قدرت و کارکرد آن ، راستی چرا چنین است؟ شاید به نوعی سوال فوکو همین بوده است .ای کاش به جای اینکه من سخن را در بر می گرفتم سخن مرا در بر می گرفت و با خود همراه می کرد و از هر گونه سرآغازی دور می کرد چرا که همیشه آغاز کردن سخت است و دشوار فوکو در نظم گفتار یا به نوعی انظباط و کنترل گفتار می خاهد یادآور آن باشد که گفتار همیشه با احتیاجات جانان سخن همراه نیست این گفتار است که ما را به هر کجا که می خواهد می کشاند نه از محدودیت های بیرونی گفتار (سخن ممنوعه –تقسیم بندی و نخواهندگی و دستگاه حقیقت و خطا) تا به محدودیت های درونی (تفسیر –اصل مولف –و ماده ی علمی در سخن)تا به الزامات جان سخنگو (رساله آداب –انجمن های سخن-و آیین ها)همه بر نکتهای دست می گذارند حقیقت و واقعیت موجود در گفتار ضد حقیقت و بر خلاف واقعیت موجود در سخن است . سخن هر چه بیشتر به انظباط در می آید و هر چه بیشتر در زیر بیرق کارکرد اجتماعی قدرت قرار دارد نوعی سخن گریزی در مواجهه با گفتار همراه است و گفتار هر چه بیشتر و بیشتر تقدس می پذیرد .فوکو تلاش های ارزشمند نیچه ،باتای ،و ارتور را می ستاید که بر ضد حقیقت موجود در گفتار اشاره کردند و آن را سر لوحه ی کار خویش قرار دادند اما چه چیزهایی واقعیت گفتار را حذف می کند ؟فوکو3 مورد را بر می شمارد جان شناسای بنیاد گذار –موضوع تجربه سرآغازین و میانجی جهان شمول اشارت های فوکو با جان شناسای بنیاد گذار آغاز می شود ،تجربه ی مستقیم او به عنوان یک مایه ی فکری ،موضوع تجربه سرآغازین قبل از آنکه من بی اندیشم معناها و نظمیات از پیش موجود بودند و میانجی جهان شمول  همیشه واسطه ای است  خردی که در بین جان سخنگو و و واقعیت گفتار قرار می گیرد .اما به زعم فوکو با تمام این اشارت ها گفتار چیزی جز بازی نیست بازی که نه تنها سخن را در بر می گیرد بلکه جان سخنگو را هم در بر می گیرد در همه ی تمدن ها هر لحظه بیشتر بیشتر بر این بازی تاکید ورزیده اند تا سخن از بازی رها نشود و آزاد سیر راه کند.فوکو با روش نو و ابتکاری خویش فصل نوینی را در در اندیشه ی ما شکل می دهد دیگر سخن از سخن یا چیستی ان نیست ،سخن بر سر بازی سخن و بر چیدن این بازی است اما به نظر فوکو همیشه نوعی سخن گریزی عمیق نوعی ترس از گفتار ها تمام احترامات و ارجح گذاری ها برای سخن تا به گفته ی فوکو همه چیز چنان می گذرذ که گویی ممنوعیت ها ،سدها ،آستانه ها و مرز بندی ها یی تعبیه شده اند تا جلوی انتشار گسترده ی گفتار دست کم تا حدودی گرفته شود چندان که غنای گفتار از سنگینی بار خطرناک ترین بخش خود خلاص گردد و بی نظمی اش با چنان ارقامی سازمان یابد که از چنبر مهار ناشدنی ترین مو قعیت ها می گریزند .دیگر سخن به زعم فوکو نباید از این نظم باشد بلکه باید به زیر کشیدن قدرت این نظم باشد باید این دال از سریر قدرت پایین کشیده شود باید شک کنیم به ارادت مان به حقیقت و سرانجام باید بر گردانیم خصلت رویدادگی گفتار را به گفتار .فوکو بیش از آنکه به رهایی سخن از نظم موجود بی اندیشیده باشد به باز معنا شدن این رویداد می پردازد فوکو رهایی از زیر بار دال را با جایگزینی واقعیت گفتار به گفتار می دهد آن هم با بر جوشیدن دوباره ی گفتار فوکو به دنبال یک کالبد شکافی موجودیت گفتار و هویت گفتاری و همچنین نظام های گفتمانی و در نهایت بازی قدرت در سرتاسر روشهای خود بوده است که چطور گفتمان ها در تاریخ شکل گرفته اند و چگونه انسان سوژه و ابژه ی این گفتمان ها قرار گرفته است در چنبر ه ی قدرت .جان سخنگو از منظر تمام این چشم انداز ها چیزی جز سوژه ی این نظم و این گفتار نیست جان سخنگو نه تنها بازی می کند بلکه به باز ی هم گرفته می شود .فوکو در تحلیل های خود از دو روش بهره جسته است یکی روش انتقادی و دیگری تبار شناختی .روش  انتقادی به نظام های گفتمانی در هر عصر اشاره می کند نظام هایی که افراد در ان به ابژه ی معرفت در می آیند اما در تبار شناختی فوکو روش کارکرد گفتمان را پیش می کشد و چگونگی سوژگی انسان چطور انسان به سوژه دانش تبدیل شد و قدرت با استفاده از دانش اعمال سلطه و کنترل را بر انها جاری کرد و چطور گفتمان هایی شکل گرفتند که هدف شان انقیاد انسان بود گفتمان های زبانی چطور به نهادهای غیر گفتمانی انجامید و قدرت چه بازی را در این کار زار به منصه ی ظهور گذاشته است.از دید فوکو قدرت نه دریک نقطه ی خاص بلکه در نقاط  مختلف چیده شده است و نفوذ کرده است انسان ها اگر چه مورد تعدی قدرت هستند اما از قدرت برای تعدی هم استفاده می کنند .در نظم گفتار فوکو گفتار را در چنبره ی کارکرد اجتماعی قدرت میبیند ،نظمی که به گفتار متصل است همواره اتصالی شکننده است قدرت با خود مقاومت به همراه می اورد اگر شیوه های محدودیت بر گفتار بر ملا شود و گفتار دوبار باز جوشیده شود .اما از منظر سخن فوکو پیش تر انکه ما بتوانیم بر الزامات سخن چیره شویم سخن با تمام صور ت های عینی و ذهنی خود جان سخنگو و ابزار حذف واقعیت گفتار را در بر می گیرد به نظر می رسد از قبل از اندیشه ی وجود، نظم بر سخن  روش اندیشیدن بوده است به عبارت دیگر تمام گفتمان ها در چار چوب این نظم موجود بوده است حتی در ضد روش موجود نظم ،امکان بازی دوباره سخن از جهت گفتار اقناع کننده وجود داشته است.منظر چشم انداز فوکویی به این اقناع بر ضد حقیقت موجود و ارادت ما به حقیقت اشکار می شود 1 از ان جهت خود شک در ارادت به حقیقت می تواند حیاتی دیگر به گفتار دهد و آن را از چنبره ی قدرت رها کند 2 شک بر ارادت به حقیقت اقناع بر حقیقت بر ساخته را شامل می شود اما از دید فوکو شک در ارادت به حقیقت در تحلیل های انتقادی و تبار شناختی به منظر ضد حقیقت منجر می شود که از منظر فوکو به روشهای مختلفی تقسیم میشود که شامل  برگر داندن معنا اصل واژگونی –ناپیوستگی –اصل خود ویژگی و قاعده ی برونیت است  فوکو بر این باور بود که نباید به حقیقت های موجود اکتفا نمود زیرا این حقیقت ها سا خته می شوند این نکته به اصطلاحی در روش شناسی فوکو می پردازد به اسم اپیستمه که نظام دانایی در هر عصری را مورد مطالعه قرار می دهد از دید فوکو انتزاعات ساخته می شوند و قادر به بر ساختن خود هستند .اما چه بخواهیم چه نخواهیم همیشه نظمی وجود داشته است و این نظم در به انقیاد کشیدن و کنترل و به سخن در امدن بدن و ذهن انسان ها نقش موثری را بازی کرده است و در انتها سخن نیچه که حقیقت تاریخ ندارد و تاریخ با ضد حقیقت تقارن دارد.
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |


اثر: میشل فوکو
مقدمه:کتاب نظم گفتار سخنرانی میشل فوکو در افتتاحیه درس گفتارهای وی در کلژدو فرانس می باشد صحبت های فوکو در این سخنرانی که در جهت آشنایی حضار و علاقمندان با ریوس درس گفتار های وی در سال های آتی و همچنین توضیح کلی از پایه وبن و ریشه ی افکار وی و همچنین تنظیم مفاد درسی برای سالهای پیش رو می باشد .اما از هر جهت به موضوع بنگریم نگاه به کتاب نظم گفتار بسیار حایز اهمیت می باشد 1:از این بابت که با تورق و خواندن آن بی شک تمام ریز و درشت زیر بنای افکار فوکو را ملاحظه می کنیم 2: این سخنرانی بی شک تنها به مثابه ی معرفی و ریوس درسی وی نبوده است بلکه در آن فوکو تمام داشته و نداشته های سخن را بازگو می کند تا شنونده ی کلژدو فرانس را بیشتر بیشتر با خود همراه کند 3:موضوع اصلی این سخنرانی به گفتار و تمام محدودیت های و پیش فرض های مواجهه با سخن و گفتار می پردازد و از بنای تحلیلی آن روش های به نظم در آمده در گفتار و محدودیت و الزامات سخن مورد توجه قرار داده شده است .
نظم گفتار –تولید گفتار
گفتار به معنای سخن آزاد نبوده است همیشه محدودیت ها و الزاماتی و جود داشته است –تقسیماتی سخن همیشه در چهار چوب و قفس زمانه ی خود بوده است . گفتار بر ساخته می شود کار کرد اجتماعی قدرت به گفتار نظم می دهد و محدودیت ها و الزاماتی بر ان را مشخص می کند .حتی اگر به تبار شناختی حقیقت گویی و سخن آزاد در سخنرانی دیگر فوکو نظری بی افکنیم پاسیاس را همیشه در شرایط خاص مورد استفاده قرار می گرفت (لازم به ذکر است تبار شناسی حقیقت گویی به یونان قبل از میلاد و ادبیات آن دوران بر می گردد و فوکو بر آن بوده تا الزامات و محدودیت های استفاده از سخن و گفتار آزادانه را بررسی کند و شیوه های به کار گیری آن ) فوکو سخن خود را با 3 دستگاه محدودیت بر سخن آغاز می کند رویه های طرد یا کنار گذاری در هر جامعه ای وجود دارد (البته به نظر می آید در اندیشه ی فوکو در تاریخ سخن حقیقت به آزادی رسیده وجود داشته است اما با معاهده و عهدی بوده است )1 ممنوعیت 2 تقسیم بندی و نخواهندگی (تضادی که بین عقل و دیوانگی و جود دارد )3 حقیقت و خطا به عنوان سومین دستگاه طرد و کنار گذاری ،حقیقت و خطا به همراه دو دستگاه دیگر سه اصل رویه های طرد و کنار گذاری و محدودیت های سخن را شامل می شود به زعم فوکو دو دستگاه دیگر در طول تاریخ با چرخش به سمت اصل حقیقت و خطا و آنچنان که فوکو می گوید اصل حقیقت و خطا می خواهد دو دستگاه دیگر را به حساب خود بگذارد تا بتواند تغییرشان دهد و مبنایی برای موجه بودنشان داشته باشد.ارادت به حقیقت و تقسیم بندی به درست و نادرست –حقیقت و بزرگداشتن آن به طرزی در ضرورت های تاریخ وجود داشته اند –ارادتی که از روی اجبار بوده و خشونت ارادت حقیقی ساخته شده که در پوشش و هاله ای از تقدس نگه داری می شده است .فوکو این اصل محدودیت را مهم تر از 2 تای دیگر می داند چرا که محدودیت و تقسیم بندی و نخواهندگی هر دو زیر لوای ارادت به حقیقت و میل به حقیقت دیده می شوند .اما در این شیفتگی به حقیقت و ارادت به گفتن بازی بر سر میل و قدرت است .فوکو رابطه ارادت به حقیقت و میل به قدرت را این طور بیان می کند :گفتار حقیقی که ضرورت شکل ان از میل معاف و از قدرت رهایش می کند قادر به باز شناسی ارادت به حقیقتی که سراپایش را فرا گرفته نیست و این ارادت به قدرت دیری است بر ما تحمیل گردیده است ،چنان است که حقیقتی که وی خواستار آن است ممکن نیست نقاب آن نباشد والبته دو بعد را می توان در سر بازی بر میل و قدرت در نظر گرفت 1:بخش بندی گفتار به حقیقت و خطا خود نوعی قدرت بخشیدن به حقیقت ساخته شده می باشد فوکو به اعتراض خاطر نشان می سازد باید ارادت به حقیقت به ضد حقیقت درست آن جایی که حقیقت بر سر آن میشود که تا ممنوعیت را توجیه کند دیوانگی را تعریف و همه چیز را از نوع تعریف می کند باید ارادت به حقیقت و خود این حقیقت کاذب از سریر قدرت به پایین کشیده می شود 2:همچنین در مواجهه با میل قدرت نقش جان های سخنگو به استفاده از گفتار حقیقت برای اعمال قدرت قابل رویت است فوکو این مساله را در سوژگی انسان و چگونگی این روند دنبال می کند چگونه انسان ابژه ی معرفت قرار می گیرد و موضوع دانش هر روزه  اما شیوه های فوق شیوه هایی هستند که از بیرون اعمال می شوند اما گروه دیگری هم هستند گروه شیوه های درونی ،شیوه های که خود گفتار ها بر خودشان نظارت می کنند فوکو این شیوه ها رو به عنوان اصول طبقه بندی ،تنظیم و توزیع گفتار و عمل می کنند 1 تفسیر 2 مولف 3 ماده ی علمی  فوکو تفسیر وجود بر گفتمان هایی می داند که دایما تکرار می شوند گویی چون گمان می رود در بر دارنده ی چیزی چون راز یا ثروت اند .تفسیر به اختلاف سطح در میان گفتار ها می انجامد ،البته به زعم فوکو این اختلاف سطح به یقین نه ثابت است نه دایمی و نه مطلق این طور نیست که در یک سو مقوله هایی از گفتار های بنیادی یا آفرینش گر یک بار برای همیشه  باشند داشته باشیم  و سپس در سوی دیگر انبوهی از گفتار ها که کارشان فقط تکرار تعبییر و تفسیر است .بسیاری از متون ها ی عمده بهم می آمیزند و از بین می روند و از سوی دیگر بسیاری از تفسیر ها گاه مقام دست اول پیدا می کنند اما همیشه اصل اختلاف سطح باقی می ماند با تغییر چیزی گفته می شود که در خود متن نیست ولی به شرط آنکه آن چه گفته می شود و خود متن باشد و حق متن ادا شود .فوکو در اصل تفسیر به دنبال نظارتی بود که خود گفتار به شیوه تکرار و تغییر مدام بر خود دارد گفتمان هایی که هر روزه در معرض تفسیر و سخن گفتن از آنها هستند فوکو این گفتمان را در مقابل گفتمان های بنیادی و آفرینش گر که در طول تاریخ حذف شده اند و به دست فراموشی سپرده شده اند .تفسیری که به سخن فوکو نخستین بار چیزی را بگوید که پیش از این گفته شده و چیزی را مرتب تکرار می کند که هر گز گفته نشده است .اما گروه دوم مولف است البته نه مولفی که به سخن اش گوش می دهیم یا اینکه مولفی که متنی را نوشته است بلکه مولف به عنوان اصل گروهه بندی گفتارها به عنوان وحدت و خاستگاه معانی آن ها و کانون انسجام شان .اصل مولف به گروه بندی گفتارها به خاستگاه خاص و تفکر خاصی و همچنین شاخصی از حقیقت خاصی از جمله روش های نظارت بر گفتار است همان طور که فوکو گفتار را به نسبت دادن به مولف در قرون وسطا بر می شمارد و ضرورت ان زیرا شاخصی از حقیقت شمرده می شود .نسبت سخن به مولف سخن را از لجام گسیختگی و شیوه ی پراکنش ازاد می کاهد و گفتار را رقیق تر و محدود به اصل مولف می داند .تفسیر با استفاده از تکرار اصل مولف به عنوان بازی هویتی که گفتاری به هویتی بستگی دارد و تفکری اصل تصادف و پیشامدگی اثر را محدود می کند دیگر سخن از ورای تفسیر و اصل مولف و همچنین مواد علمی محدود کننده خود بالاتر نمی رود نه تنها اثر از بیرون با نظارت روبه رو است بلکه از درون هم با محدودیت های فوق سیر می کند تا سخن هر چه بیشتر و بیشتر در چنبره ی مقررات و محدودیت ها قرار بگیرد .اما اصل ماده ی علمی ،فوکو ماده ی علمی را چنین بیان می کند حاصل جمع همه آن چیزهایی حقیقتی که درباره ی چیزی می توان گفت نیست و مجموعه همه ی آن چیزهایی که می توان درباره ی یک داده واحد در پرتو اصل انسجام یا منطقی بودن دستگاه گزاره ها پذیرفت نیست ماده ی علمی با اصل مولف و تفسیر هم در تضاد است با اصل مولف از این بابت که ماده ی علمی مجموعه ای از روش ها که بر پایه ی حقیقتی تلقی شده و با تاثیر متقابل قواعد و تعاریف و فنون ابزارها که دست هر کس که بخواهد قرار می گیرد پس اصل مولف بی معناست با اصل تفسیر از آن بابت که ماده ی علمی چیزی که باید دوباره کشف شود و تکرار شود نیست آن چیزی است که وجود آن برای ساختن گزاره های بیانی جدید لازم است .در ضمن برای اینکه قضیه ای به ماده ی علمی تعلق داشته باشد باید شرایطی داشته باشد شرایطی به مقطع معینی از اشیا .خلاصه قضیه علمی برای آنکه به مجموع ی ماده ی علمی تعلق داشته باشد باید الزام های پیچیده ای را بر آورده سازد و اینکه در راستای واقعیت باشد .اما گروه سومی از شیوه ی نظارت بر گفتار وجود دارد در این گروه دیگر بحث بر سر چیده شدن قدرت های موجود در گفتار یا دفع خطر ظهور رویداد نهفته در آن نیست این بار در واقع سخن بر سر رقیق کردن جان های سخنگو است که به 3 اصل رساله آداب ،انجمن های سخن، و آیین ها تقسیم می شوند رساله ی آداب به شرایطی و کیفیاتی تقسیم می شود و تمهیداتی برای جان های سخنگو است .رساله ی آداب همیشه با اجباری در سطح مفروضات و نحوه ی آداب بیان همراه است انجمن های سخن که عملکردشان با رساله ی آداب متفاوت است و وظیفه شان حفظ یا تولید گفتار هاست و همچنین رایج کردن سخنان در محافلی یا ممنوعیت آنها در جاهای دیگر شیوه های برخورد آنها با قواعد راز داری و انتشار آمیخته است .آیین ها که بر خلاف انجمن های سخن با انتشار و مبادله پذیری همراه است آیین ها به مذاهب و انجمن های فلسفی بر می گردد تنها شرط لازم برای این منظور اذعان داشتن به حقایق واحد و پذیرش قاعده ای معین است .بنا بر سخن فوکو آیین عامل پیوند افراد به گزاره های خاص و سخن محدود است و نمی گذارد جان های سخنگو به انواع دیگر از سخن استفاده کنند در آیین ها ما تقدس گفتار را میبینیم و همچنین تقدس جان های سخنگو در سر سپردگی به این سخنان است . و همچنین برای تمایز افراد از یکدیگر فوکو در قسمت دیگر از سخنانش به ابزارهای حذف کردن واقعیت گفتار می پردازد که آن را می توان در 3 رده جان شناسی بنیاد گذار –موضوع تجربه سر آغازین –و میانجی جهان شمول می باشد جان شناسی بنیاد گذار از آن بابت می تواند به حذف واقعیت گفتار بی انجامد که جان شناسی خود به خود این معنا را دارد که با روش خودش صور خالی زبان را به طور مستقیم به حرکت در آورد .موضوع تجربه سرآغازین فرض را بر این می گذارد که قبل از به وجود آمدن هر تجربه ای برای جان شناسی معنایی از پیش موجود در قالبی خاص پیرامون جان سخنگو وجود داشته باشد که به معنای استخراجی انتزاعات نظم می بخشند و همچنین موضوع میانجی جهان شمول این موضو به واسطه ای اشاره دارد میان جان شناسی و گفتار خردی به عنوان اتصال میان ان دو خردی که جزییات را تا حد مفهوم بالا می برد و به آگاهی بی واسطه امکان میدهد تا سرانجام تمامی عقلانیت موجود در جهان را بگستراند .بنا بر سخن فوکو گفتار اعم از اینکه در قالب فلسفه ای مبتنی بر ریوس بالا باشد چیزی جز بازی نیست نوعی از بازی که در قالب نخست آن سخن بر سر خط است در قالب دوم سخن بر سر قرایت و در قالب سوم سخن بر سر مبادله و بدین سان واقعیت گفتار حذف و جای خود را به دال می دهد فوکو در پا پشت تمام این قالب ها نوعی سخن گریزی می بیند نوعی ترس جهانی از این رویداد ها و به گفته ی او اگر بخواهیم این ترس را عملکرد و آثارش را تحلیل کنیم باید چند شرط را پیش بگیریم شک کردن در اعتبار ارادت مان به حقیقت باز گرداندن خصلت رویدادگی به گفتار و سر انجام پایین کشیدن دال از سریر قدرت .و اما روشها : 1 اصل برگرداندن معنا که یک روش انتقادی است به زعم فوکو در ان سر چشمه گفتار در مولف –ماده ی علمی و ارادت به حقیقت که به نظر می رسد نقش مثبتی دارد بنا بر منفی بودن تاثیر آن ها گذاشت اما در زیر این اصول می توانیم به اصل ناپیوستگی اصل خود ویژگی و قاعده ی برونیت دانست 4 مفهوم در مقابل 4 مفهوم دیگر قرار می گیرد –مفهوم رویداد در مقابل آفرینش –سلسله در مقبل وحدت –قاعده مندی در مقابل اصالت و شرایط امکان در مقابل معنا –اما تحلیل های فوکو در 2 دسته جای می گیرند یک مجموعه انتقادی که صور کنار گذاری ،ایجاد محدودیت و تملک و چگونگی تشکیل شدن اینکه این صور چگونه شکل گرفتن و برای چه نیاز هایی به وجود آمده است چگونه تغییر یافته و شکل گرفته .و تبار شناختی چگونگی تشکیل شدن گفتار که در عین حال امری پراکنده ناپیوسته و منظم است توصیف های انتقادی و تبار شناختی به وابسته و تکمیل کننده یکدیگر هستند بخش انتقادی تحلیل دستگاههای پوشش بندی گفتار را انجام می دهد و تبار شناختی در عوض به سلسله هایی از شکل گیری گفتار می پردازد .این ها رئوس کلی درس گفتار های فوکو در سالهای تدریس در کلژدو فرانس بود که فوکو در سخنرانی افتتاحیه آن ها را برای حضار تشریح نمود. 
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |


فست فود به عنوان یک پدیده ی فرهنگی
بر طبق نظر بودریار انباشتگی و وفور قطعا یکی از چشم گیرترین ویژگی ها در توصیف جوامع مصرفی است  با این سخن مقدماتی می پردازیم به پدیده ی فرهنگی که در سالهای اخیر در کشور ما شروع به فعالیت کرده است و یکی از نماد های بارز جامعه صنعتی و مصرف گرا می باشد .فست فود به عنوان غذای سریع که در زمان کوتاهی آماده می شود و به دست مشتری می رسد یکی از مکانیسم های نو و ابتکاری در جوامع صنعتی و جوامع در حال توسعه است و با جهانی شدن و ذایقه ی یکسان رابطه ی تنگاتنگی دارد همان طور که ریتزر این پدیده را با نام مک دونالیزه شدن اسم می برد .ریتزر یادآور می شود که در قضیه ی مک دونالیزه شدن تنها با عقلانیت صوری و بر این قضیه تاکید می کند که که رستوران های ارایه غذای سریع انگار ه ی معاصری از عقلانیت صوری را به نمایش می گذارد .رستوران های غذای سریع به جای استفاده از ظرفیت های انسانی سر آشپز ها ،از تکنولوژی های غیر انسانی و آشپز های غیر ماهر استفاده می کنند که از دستور های مشخص و روش های خط تولید آشپزی و ارایه خوراک پیروی می کنند . ما کار مادران را کم کرده ایم این جمله را 98 سال پیش فست فود (اتومات) به عنوان اولین فروشگاه غذای حاضری بر سر در خود نوشت تا سبک جدیدی در عر ضه ی غذا بنیان نهد بر طبق نظر الیاس جامعه شناس زندگی از جامعه سنتی به سمت مدرنیزه شدن با کنترل هر چه بیشتر فرد بر خود همراه است الیاس به نحوه ای به سنت صرف غذا در جوامع قدیم و جدید می پردازد او در کتاب پروسه ی متمدن شدن جوامع صنعتی و مصرفی افراد را به نوعی کنترل و ظابطه مند شدن فرا می خواند صرف غذا در رستوران های فست فود با نوعی آداب و احترامات همراه است همچنین فرد در این رستوران ها به نوعی به باز یابی احترام گمشده ی خویش و هویت خویش می پردازد .همچنین در جوامع صنعتی پدیده ی فست فود با نوعی همگن سازی قشرهای مختلف مردم همراه است.اگر در جامعه سنتی فرهنگ صرف غذا بر جمع خانوادگی استوار بود در جوامع صنعتی نوعی جدایی بین افراد به وجود آمده است .فست فود و رستو ران های طبخ غذای سریع به عنوان نوعی پر کننده ی خلا عاطفی افراد در جوامع صنعتی محسوب می شود .بودریار این طور شرح می دهد : مراودات روزمره ی انسان چندان دیگر با هم نوعشان صورت نمی گیرد و بر اساس آمارها سیر صعودی ،صرف در بافت کالا ها و پیام آن ها و دست کاری در آن ها می شویم در واقع ما از دیگران فاصله گر فته ایم در نتیجه حضور آن ها را کمتر حس می کنیم .پدیده ی فست فود با همین رویه همراه است جمعی کاذب باری دقایقی کوتاه در کنار هم قرار می گیرند تا خلا عاطفی شان پر شود همچنین تعداد انتخاب های متنوع به مشتری ،حق آزادی انتخاب احترام کاذب وتایید فرد گرایی اگر در جوامع سنتی انسان ها در سر یک میز می نشستند و همه از یک نوع غذا صرف می کردند. امروزه با گسترش رستوران های فست فود هر کس به تنهایی و یا با هم نوعانی از جنس خودش این عمل را انجام می دهد و این نشان دهنده ی نوعی جدایی انسان از آزادی و تحت انقیاد در آمدن به وسیله ی شیوه ی صرف غذا می باشد.هربرت مارکوزه از ایدولوژی  مصرف نام می برد ایدولوژی که که نیاز های کاذب خلق می کند و این نیاز ها به صورت نوعی مهار اجتماعی عمل می کند .از این رو به اعتقاد مارکوزه  تبلیغات کالا نیازهای کاذب به وجود می آورد و مثلا این نو میل را ایجاد می کند که آدمی با فلان ویژگی ها باشیم همان طور که می دانیم یکی از ارکان پیشرفت رستوران ها ی فست فود نحوه ی تبلیغات آنان می باشد. همین طور در کشور ما گویی چیزی شگرف انتظار ما را می کشد چیزی که انسان با دیدنش دچار بهت و حیرت می شود این را می توان نوعی کنجکاوی کاذب عصر مدرنیته دانست انسانی که در عصر صنعتی زندگی می کند می خواهد همه چیز را تجربه کند از غذاهای فست فود گرفته تا سفر به کرات دیگر ایدولوژی مصرف را می توان یکی از تدبیر های یا نمونه ای این جست و جوی پایان ناپذیر ،یعنی حرکت پایان ناپذیر و مجازی میل تلقی کرد.
تمام موارد فوق در رابطه با کشور عزیزمان ایران صدق می کند  
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |


نگاهی به پدیده ی فرهنگی موسیقی زیر زمینی
در چند سال اخیر موسیقی در کشور عزیزمان ایران ابعاد مختلفی به خود گرفته از یک طرف شاهد موسیقی عامه پسند و پاپ هستیم که کنترل بازار و ذایقه ی قشر عظیمی از مردم را در اختیار دارند و به صورت متداوم به تولید و اجراهای کنسرت در نقاط مختلف کشور می پردازند و از طرف دیگر با موسیقی زیر زمینی طرف هستیم که تا به امروز مجال سخن نیافته اما با سرعت زیادی جای خود را در بین جوانان به دست آورده است و کم کم به یک پدیده ی فرهنگی تبدیل شده است. از اوسط دهه ی 70 موزیک راک زیر زمینی کار خود را آغاز کرد اگر به تاریخ سبک های پاپ و راک در بعد از انقلاب اسلامی نگاهی بی اندازیم میبینیم که از لحاظ قدمت موسیقی راک جلوتر از و پیش رونده تر از موسیقی پاپ کار خود را آغاز کرده است اما از آنجا که بنا بر سیاست های جمهوری اسلامی ایران موسیقی راک نوعی موسیقی مبتذل و بی ریشه شناخته می شود این سبک از موسیقی هنوز تا به امروز نتوانسته است جایگاهی در خور شایسته کسب کند اما همچنان به فعالیت زیر زمینی خویش ادامه می دهد اما چگونه موسیقی راک و بعد ها متال علیرغم تمام کنترل های موجود و اعمال قدرت فرهنگی و سلطه و هژمونی موسیقی پاپ و بعظه سنتی ایرانی توانسته است به حیات خود ادامه دهد ؟موسیقی راک به عنوان یک موسیقی وارداتی شناخته می شود موسیقی که خاستگاه آن کشور انگلستان و بعد ها ایالت متحده ی امریکا می باشد و از همان ابتدا با ظهور خویش در کشور های فوق به یک پدیده ی فرهنگی بسیط تبدیل شد و توانست قشر عظیمی از جوانان را با خود همراه کند گر چه در آن کشور ها هم با بدو تولد دچار مشکلاتی شد که از سوی دولت های وقت بر آنان تحمیل میشد اما این موسیقی با رویکرد نو و آنارشی خویش رویکرد انقلابی و مارکسیستی ناسازگاری با وضع موجود و با ایجاد مفهوم های بدیع و ابتکاری توانست خیل عظیم از جوانان دهه ی 60 و 70 را با خود همراه کند .در ایران با اینکه این موسیقی از سال 1375 با چند گروه نو پا کار خود را آغاز کرد اما توانست در یک دهه تعداد مخاطبان زیادی را در کشور با خود همراه کند در دوره ی اصلاحات که دوران طلایی موسیقی راک و متال شناخته می شود این موسیقی توانست با برگزاری کنسرت های مختلف با گرو های متفاوت رواج و انتشار چندین آلبوم در بازار هر چه بیشتر خود را به مخاطب ایرانی خود معرفی کند این دوره که ما بین سال های  1380 تا 1384 قرار گرفته است موسیقی زیر زمینی راک و متال و بعظه رپ زیر زمینی توانست به پیشرفت های قابل توجهی دست یابد .بعد از پایان دوره ی اصلاحات دوباره موسیقی زیر زمینی به شرایط سابق خود بازگشت اما با یک تفاوت و آن اینکه این سبک از موسیقی در آن 4 سال توانسته بود از گمنامی رها شود و به یک آشنایی در بین جوانان دست یابد در بین سالهای 1380 تا 1390 با گسترش شبکه های اجتماعی و پیشرفت وسایل ارتباط جمعی موسیقی راک و متال ایرانی کم کم به یک پدیده فرهنگی در ایران تبدیل شد از نوع لباس پوشیدن جوانان حامی این سبک به سان پانکی های دهه 70 در انگلستان (که در خیلی از موارد با ناآشنایی با رسالت این موسیقی در ایران همراه است) تا جمع آوری و معرفی آلبوم های مختلف و سبک های مختلف و رواج آنها همچنین عرضه ابزار الات موسیقی در کشور توانست در برابر موسیقی پاپ عامه پسند و دولتی کمی قد علم کند با این نکته که این نوع از موسیقی همیشه با سرکوب و تهمت هایی از جمله شیطان پرستی ،نهلیست، و فراماسونری دست و پنجه نرم کرده است تا همچنان به آرمان های خویش امیدوار باشد.اما در انتهای بحث باید به نکته ای اشاره کرد روال نمود موسیقی زیر زمینی در سطح اجتماع همیشه به پر رنگ و کم رنگ شدن همراه بوده است اگر دوره ی اصلاحات دوره ی پر رنگ این موسیقی بوده باشد دوره ی بعد از اصلاحات دوران رکود این موسیقی بوده است اما در همین دوران هم آلبوم های متفاوت و خوبی از گروههای مختلف ایرانی منتشر شده است در انتها از این نظرکه چقدر  می توان امیدوار بود که موسیقی زیر زمینی به عنوان پدیده ی فرهنگی خاص همچنان در میان جوانان به حیات خود ادامه دهد  جای بحث دارد که در این مقال نمی گنجد .
 
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |

التوسر فراخواندن را در مقابل نگرش غربی کلاسیک به سوژه مطرح کرد .افراد در جامعه فرا خوانده می شوند یا به عبارت دیگر به واسطه ی روش های خاص در گفت و گو در مو قعیت های مشخصی قرار داده می شوند .التوسر فرا خواندن سوژه را امری ایدولوژیک می داند که روابط حقیقی در جامعه را مخفی میکند و از نظر وی اقتصاد در نهایت تعیین کننده است .گرامشی می گوید که نمی توان برتری طبقه حاکم را فقط ایدولوژیک وار دانست او برای فرایند هایی که طی آن رو بنا در خلق آگاهی مردم ایفا می کند مفهوم هژمونی را بر می گزیند . بهترین تعبییر از هژمونی عبار تست از ساز ماندهی رضایت و اقناع فرایندی که طی آن آگاهی فرمان بردار بدون توسل به خشونت و زور تعیین می شود در مفهوم هژمونی ما با اقناع سرو کار داریم و آگاهی اما ایدولوژیک به زعم التوسر توهم و فریب است .اگر چه در اقناع فریب و در ایدولوژی رضایت به هر نحوی رسوخ می کند .در نظر گرامشی هژمونی اصطلاحی است نمایان گر اجماع در تقابل با تخاصم ،اجماع که علایق و منافع افراد را می سازد فر ایند های هژمونیک در روبنا واقع می شوند و جزیی از حوزه ی سیاست اند هدف هژمونی تسخیر جامعه مدنی است و از جامعه مدنی به سرتاسر جامعه –(از نظر گرامشی جامعه مدنی می تواند همان طبقه کارگر باشد و هژمونی با فرو دستان کار دارد تا فرا دستان) از نظر ماتریالیسم تاریخی آگاهی افراد را اقتصاد تعیین می کند اما از نظر گرامشی آگاهی افراد تابعی از فراینده های هژمونیک است که در رو بنا اتفاق می افتد (رسانه و مدرسه از مهمترین منابع تزریق هژمونی می باشند) نظریه هژمونی گرامشی به این معناست که خود فرایند های خلق معنایی که در سطح رو بنا اتفاق می افتد ارزش آن را دارند که مورد مطالعه قرار بگیرنددر اینجا می توانیم پیوندی میان نظریه گرامشی و نظریه گفتمان لاکلو و موف مشاهده نمود .طبقات از نظر گرامشی و همچنین از منظر ماتریالیسم تاریخی ،گروههای عینی اند که افراد چه خود بدانند و چه ندانند جزوی از آن ها هستند ،لاکلو و موف با بر چیدن بساط عینی گرایی با ذات گرایی که هنوز هم در نظریه گرامشی یافت می شوند ،از این منظر هیچ قانون عینی وجود ندارد که جامعه را به گرو ههای خاصی تقسیم کند ،گرو ههای موجود همواره محصول فرایند های سیاسی اند و گفتمانی .آنها ذات گرایی مار کسیستی را رد می کنند لاکلو و موف جامعه را ناممکن می دانند چیزی به اسم جامعه به منزله ی یک هستی عینی بصری و جود ندارد و همواره ناتمام است .لاکلو و موف گفتمان را جایگزین مفهوم ساختار کرده اند مفهوم گفتمان در حالی که از وجود ساختاری نشانه ها سخن می گفت که با یکدیگر رابطه داشتند تاکید می کرد که در ساختار بندی هر گز قادر نخواهد بود تمام حالت های ممکن را در انتساب معنا را رفع کند ،همواره این امکان وجود دارد که یک گفتمان را مفصل بندی های دیگر که نشانه ها را به شکل متناقضی به یکدیگر مر تبط می کنند تضعیف کند .بر اساس نظریه گفتمان لاکلو و موف نشانه ها در قالب رابطه شان با یکدیگر ساختار بندی شده اند اما این ساختار هر گز کلیتی تام و تمام نخواهد بود .جامعه به صورت یک کلیت و جود ندارد و همیشه یک بست موقت وجود دارد که سایر شیوه های ممکن را مانند قومیت یا جنسیت را به حاشیه رانده یا طرد کرده است .از نظر لاکلو موف روابط حقیقی وجود ندارد که اقتصاد تعیین کننده آن باشد از نظر لاکلو و موف سوژه های التوسری در موقعیت های سوژ های قرار می گیرند . در نظریه پسا ساختار گرایی همچون نظر التوسر سوژه مستقل به حساب نمی آید ،سوزه تک نیست ،بلکه روش های گفتمانی آن را تعیین می کند ،اما بر خلاف التوسر سوژه چند پاره است.

پایان بخش اول

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-ascii-font-family:"Times New Roman"; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:"Times New Roman"; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:"Times New Roman"; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط یوسف محمدی| |

ایدولوژی در هر جامعه ای حتمی است اگر مردم ان جامعه اماده پاسخ دادن به نیاز های وجودشان باشند.لویی التوسر

شاید بتوان گفت جان کلام التوسر در رساله ی ایدو لوژی و ساز و برگ های ایدولوژیک دولت همین جمله ی کوتاه است .التوسر چه می دانست؟ سراسر حیات بشری پردازش هایی درباره ی ایدولوژی است و تولید و باز تولید ایدولوژی در کنار تولید و باز تولید کار و با همین نگرش سازمان ایدولوژیک دولت متقدم بر سازمان سرکوبگر دولت است .

اسپینوزا گرایی التوسر: التوسر اسپینوزا گرایی خویش را این گونه بیان میکند –اگر فرایند ناب اندیشیدن و فقط اندیشیدن ،علم است.پس علم در درون اندیشه شکل می گیرد و هر چیز خارج از این حیطه تفاسیر و انباشته های ایدولوژی است .جمله ای از اسپینوزا پدر معنوی التوسر این موضوع را روان تر نشان می دهد-(گریه نکن-عصبانی نباش-با خشم صحبت نکن فقط فکر کن و بفهم)-راه او با خط تقسیمی میان علم و ایدولوژی از هگلیان جدا می شود .التوسر بنا بر ارا خود و تاکید بر اسپینوزا گرایی اش که دانش و شناخت علمی زمانی شکل می گیرد که ما با تجربه و ذهن خودمان به ان رسیده باشیم .نکته ای که نیچه در کتاب انسان تنها با خویشتن به نوعی دیگر بیان می کند .نیچه ایدولوژ ی را پیش نیازی برای  اراده معطوف به قدرت خود می داند .حال لحظه لحظه با التوسر پیش می رویم تا به عبارت هیچ سوژه ای وجود ندارد مگر برای تحت سلطه بودن و انقیاد .

التوسر بحث خود را با باز تولید شرایط تولید اغاز می کند .او باز تولید شرایط تولید را با پایداری جامعه را در یک منظر می نگرد و باز تولید شرایط تولید خود نیا زمند باز تولید ابزار تولید است  در این بین باز تولید ابزار تولید خود به سان باز تولید نیروی تولید می باشد که همان افراد هستند و به بیان التوسری سوژه ها.بحث التوسر از ایدولوژی و تحت انقیاد در امدن از این جا اغاز می شود .باز تولید نی روی کار چگونه  حادث می شود؟ایا فقط با پرداخت دستمزد و گذران مادی این امر محیا می شود ؟التوسر به نظامی اعتقاد دارد که تمامی نی رو های تولید در ان به شکل نظامی اماده و در جهت خدمت در نظام رنج اور فرایند تولید .–خاستگاه چنین تفکری کجاست؟ التوسر با نظام پرورش و اموزش شروع می کند و مدرسه  اغاز این توالی است –در مدرسه چیزی جز این یاد نمی دهند که انقیاد و تحت فرمان بودن و تمام اداب و احترامات مربوطه به جزو لاینفک زندگی انسان تبدیل می شود و در این حین در مدرسه تمام  ،اموزش در زیستن در سیستم تولیدی را می اموزند و در نهایت  این اموزش است که القا می کند که ایدولوژی طبقه حاکم بی چون چرا انجام شود و به تعبیری همه چیز همان طور که باید با شد هست.تمامی افراد اعم از عا ملان تولید  -باید تحت سیطره این ایدولوژی غالب باشند .در مدرسه جیزی یاد نمی دهند جز ایدولوژی غالب و این مسله ابتدا خود را در اموزش نمایان می کند .چیزی که امروزه در مدارس غیر انتفاعی و دولتی میبینیم  در هر دو سیستم این مدارس می خواهند افرادی روی بیاورند که روند تولید را زنده نگه دارند اما در مدارس خصوصی عامل تولید بودن و برتری نسبت به بقیه را القا می کنند تا در اینده تولید و باز تولید ان در شرایط بالانس باقی بماند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |


 

 شاید به جرات بتوان گفت  inception


متفاوت ترین ساخته ی نولان است‫. هفتمین تجربه ی کارگردان انگلیسی مصادف شد با پروژه ای عظیم و بسیار متفاوت‫، پروژه ای که طرح اولیه ی آن از سال ۱۹۹۸ آغاز شده بود و در طی ده 

سال به نقطه ای رسید که نولان تصمیم گرفت تا داستانش را جلوی دوربین ببرد‫، داستان کلی فیلم درباره ی رویاست و بهتر بگوییم خواب و خواب دیدن.

‫داستان در باره ي تيمي است به سر پر ستي اقاي كاب  كه به رويا و خواب افراد نفوذ مي كنند و اسرار و راز هاي  آن ها رو مي دزدند  شرط ورود به روياي افراد آن است كه همه همزمان در يك پكيج به خواب فرو روند در روند يكي از ماموريت ها ،روند ماموريت با شكست مواجه مي شود - ‫كاب و دوستانش مامور شده بودند تا به اسرار و رازهاي سايتو يكي از سرمايه داران بزرگ كشور پي ببرند در طي اجرا سايتو در خواب از ترفند كاب و دوستانش آگاه مي شود و در مي يابد كه خواب مي بيند و واقيعت نيست و كل اتفاقت موجود طرح و ساختار كاب و دوستانش مي باشد -‫بعد از اين شكست كاري كاب تصميم مي گيرد از كارش استعفا دهد  اما سايتو با يك پيشنهاد جالب دوباره كاب و دوستانش را به رويا اميدوار مي كند. مو ريش فيشر از بزرگ ترين سرمايه داران كشور است و رقيب سايتو. سايتو در ميابد كه بعد از مرگ فيشر بزرگ تمام دارايي هاي او به پسرش رابرت مي رسد و اين در حالي است كه شركت سرمايه داري فيشر به چنان قدرتي رسيده است كه ديگر هيچ شركت و سرمايه داري توان رقابت با آن را ندارد و حال موريس فيشر از دنيا رفته است  و تمام سرمايه به رابرت رسيده است سايتو از كاب و دوستانش مي خواهد  كه به روياي فيشر نفوذ كنند و يك ايده را در ذهن وي بكارند. آن ايده این بود كه سرمايه داري پدر را نابود كند  تا سايتو بتواند تشكيلات خود را حفظ كند  و به آينده تجاري خود اميدوار شود -‫و در نيمه ي دوم فيلم تمام روند تلقين سازي و كاشتن اين ايده در ذهن پسر فيشر بزرگ انجام مي شود .‫رويا در 4 ‫مر حله به لايه هاي پايين تر مي رود و در مر حله ي چهارم ايده در ذهن فيشر كاشته مي شود -‫اما بر گرديم به نكات جهان شمول فيلم  و پرداخت انها به سبك نولان -‫در وجهي مي توان گفت  تلقين و كاشتن يك ايده در ذهن افراد بزرگ ترين حربه اي است كه مي تواند عجيب ترين افكار و مهمترين ايده ها رو در ذهن افراد مثل شمعي روشن كند نولان از اين روند به رابطه اي مي رسد در زندگي خود كاب ، كاب قبل از پيشنهاد سايتو مبني بر اينكه همان طور  كه مي شود ايده اي را از ذهن كسي دزديد مي توان  ايده اي را در ذهن وي كاشت . در فيلم مي بينيم كه كاب و همسرش بيشترين لحظات زندگي شان را در رويا سپري كرده بودند آنها در رويا براي خود  شهري ،خانه اي و و دنياي ديگري ساخته بودند –كاب به همرا همسرش مدت ها مي خوابيدند و در رويا به زندگي ادامه مي دادند اما همسر كاب به دنياي رويا و خواب عادت كرده بود و ديگر در واقيعت زندگي كردن براي او معناي واقعي نداشت كاب در رويا به او تلقين كرده بود كه اين دنيا خيالي و واقعي نيست –همسر كاب ايده كاشته شده در ذهنش را به خود به دنياي واقعي مي آورد و مي پندارد كه اين دنيا رويايي بيش نيست و خيالي است. بنابراين بايد خود را از بين ببرد تا به دنياي حقيقي برسد و خود كشي مي كند و با برنامه ريزي هوشمندانه اي مرگ خود را به كاب وصل مي كند  -كاب او را در ضمير نا خود آگاه خود دارد و در تمامي ماموريت ها  همسر كاب جزيي  از ماجرا است و در همين بين همسر كاب به او مي گويد كه اين كار بيشتر براي خود كاب بوده تا او هم به دنياي حقيقي بعد از مرگ به او بپيوندد در اين اثنا است كه كاب پرده از راز خود بر مي دارد و اعتراف مي نمايد كه ايده ي تلقين براي اولين بار نيست كه در مورد فيشر به كار گر فته شده -بلكه اين ايده ساخته ي او بوده كه در مورد همسرش به كار گرفته شده و باعث مرگ او شده است .ايده الهام به جد مهمترين نكته ي فيلم است اما نكته اي كه در مورد كاشتن مد نظر نولان است اين است كه فرد مفعول اين روند را ازآن خود مي داند و مهمترين ترفند الهام سازي همين است -ايده ي نابودي سرمايه داري پدر به ذهن پسر كاشته شد اما در انتهاي فيلم مي بينيم كه فيشر خود به اين موضوع مي رسد. در ديالوگي كه در مر حله چهارم با پدر برقرار مي كند و با اين ترفند نولان شايد به نوعي تمام رويداد هاي بشري را به نوعي تلقين و الهام شده مي بيند -اينكه بشر هميشه با بزرگ ترين سوالاتي مواجه بوده و شايد نوعي ايده سازي در ذهن او وجود داشته باشد و توانايي بشر براي بالفعل كردن چيز هايي كه در ذهن وي الهام سازي مي شود و هميشه اين روند به نوعي پارادوكس ختم مي شود ما چيزي از ذهن را باور مي كنيم كه جوابي به آن نبايد و يا نمي شود داد -مثلا اگر به ذهن كسي كه در يك قدمي حقيقت است خطور كند كه دست يابي به حقيقت ممكن نيست و اين ايده ي ذهني از خود او مي آيد اما بايد جستجو كرد تا به سر منشا ايده پي برد؟ اما نولان اعتقاد دارد كه حتي الهام حقيقي قابل جعل است و اين جستجو در نهايت به خود فرد باز مي گردد آيا هر روزه سياست مداران با همين كاشت ايده انسانهاي كاذب خلق نمي كنند ؟ فكري كه ما خود را سر منشا آن مي دانيم  اما به اين نكته پي نمي بريم كه اين فكر در ذهن كاشته شده است ،شايد به نوعي نولان با نشان دادن دو سرمايه داري بزرگ در كنارهم ودر مقابل هم سنت شكني كرد و كاشتن نه تنها در انبوه و فرد خاصي بلكه مي تواند بزرگ ترين تشكيلات را هم از پاي بي اندازد نولان در لايه هاي زيرين داستان خود به نكته اي بس گرانقدر اشاره مي كند هر ايده اي منشايي دارد و تا ريشه آن به دست نيايد تمام كليت آن كاذب است و در بعد ديگر الهام حقيقي نمی تواند كاذب شود اما الهام كاذب مي تواند جعل و حقيقي شود پس شرط تشخيص كند و كاو است كه آن هم به بي تشخيصي مي رسد .و در صحنه اي از فيلم ميبينيم كه فيشر وقتي به ايده مي رسد كه من بايد راه خود را ادامه بدهم و تصميم گرفته به سرمايه داري پدر خانمه دهد  و اين را خواست پدر مي داند و اعتقاد و ايدولوژي او در اين سالها كه رابرت بايد به راه خود برود و بر خلاف پدرش عمل كند و پدر هميشه خواستار آن شو كه هستي رابرت بوده و فرزندش اين موضوع را در لايه چهارم خواب مي فهمد(به او الهام مي شود) در ارتباطي كه با پدر برقرار مي كند -در اينجاست كه نولان تمام ذات فيلمش را به رخ مي كشد تمام اين افكار رهايي بخش رابرت جوان چيزي نبوده جز طرح سايتو در جهت قدرتمند كردن تجارت خود و اين به مثابه ي نابودي سرمايه داري فيشر و رهايي رابرت جوان است -بنابراين وقتي در پلان آخر همه از خواب بيدار مي شوند تنها چيزي كه در صورت رابرت نمايان است آرامش و در فكر فرو رفتن است -رويايي رهايي بخش و اينجاست كه بحث نسبي بودن هر ايده و ايدولوژي به ميان مي آيد -اما به نگاهي به انتهاي فيلم بحث خود را پايان مي دهم -كاب به خاطر مضنون به قتل همسر از كشور خارج شده است -سايتو به او قول مي دهد در قبال اين خدمت هر چه كاب بخواهد در اختيا رش قرار دهد اما كاب از سايتو مي خواهد كه خواست او باز گشت به خانه است {در اواسط فيلم متوجه مي شويم كاب و همسرش براي اينكه تفاوت رويا و واقعيت را تشخيص دهند از يك فرفره ي چر خشي كمك مي گرفتند كه همسر كاب ساخته بود اگرشي به چرخش خود ادامه ميداد وقتي آن را روي سطحي مي انداختند يعني رويا و اگر بعد از مدتي از حركت باز مي ایستاد يعني واقعيت و همين دنياي ما } در انتها سايتو از هواپيما به قولي كه داده بود دستور مي دهد كاب از گيت گذر كند و پاي در خانه بگذارد -كاب به خانه بر مي گردد  همراه با پدر بزرگ بچه هاي خود كه دو كودك هستند كه از زمان متواري شدن ان ها را نديده است  - كاب به خانه بر مي گردد در هنگام ورود فرفره ي خود را روي ميز مي اندازد و فرفره شروع به چرخش مي كند و خود به سمت ديگر مي رود و بچه هاي خود را صدا مي زند و آنها را در آغوش مي گيرد بعد از مكثي دوربين به ميز نزديك مي شود فرفره روي ميز همچنان مي چرخد و در لحظه اي كه به چشم ما خطور مي كند كه فرفره از حركت دارد باز مي ايستد فيلم تمام مي شود تا ما با ديدن اين انتها بيشتر به فيلم اين نابغه ي انگليسي فكر كنيم و به چالش كشيده شويم .

(در بحث بعدي در باره ي انتهاي فيلم بحث كوتاهي خواهم داشت )

 

نكات جالب :

‫فيلم با بودجه اي بالغ بر 185 ميليون دلار ساخته شده است

‫بيشتر دكور و سايل مورد نياز براي فيلم ساخته شده است و كمتر در اين موارد از جلوه هاي ويژه بصري استفاده شده است

‫موسيقي محسور كننده ي فيلم تاثير زيادي بر انتقال حس و مفاهيم و همچنان داستان فيلم داشته است شاهكار كريستوفر نولان با موزيك خيره كننده نابغه آلماني هانس زيمر به بهترين شكل در تصوير و صدا بروز پيدا كرد

‫كريستوفر نولان در مصاحبه اي فيلم خود و روند فيلم سازي خود را بسان پروژه فيلمش تشبيه كرد كه فيشر همان نقش مخاطب را بازي مي كند  و شايد نگاه طنز اميز نولان به فيلمش اين طور است كه كل پروژه فيلم باز مي تواند كاشتن ايده اي در ذهن مخاطب باشد

‫فيلم نامزد 8 جايزه اسكار شد كه در نهايت 4 جايزه را به نفع خود رساند اما تمامي منتقدان بر اين باور بودند كه جايزه بهترين فيلم سال به ناحق به سخنگوي پادشاه رسيد و بايد به فيلم الهام مي رسيد

‫امتياز فيلم در سايتimdb 8/9 از 10 است كه اين امتياز نشان مي دهد فيلم در نوع خود يك شاهكار است 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |

   فرهنگ همگاني،ذهن استرليزه شده ،نگاتيو هاي بي دوربين،بزرگراه بي خروجي ،رد پاي بدون پاي همه اصطلاحاتي است كه ميتوان درباره ي فرهنگ توده و همگاني بر شمرد –سازگار سازي تمايل به نظر يه هاي انتقادي در قبال فرهنگ حاكم دغدغه ي كساني است  كه مي خواهند نفوذ مثبتي بر سياست و اجراي فرهنگ داشته باشند و همواره يكي از مشكلات پايداري بوده كه از مكتب فرانكفورت تا مطالعات فرهنگي بريتانيا وجود داشته .انتقاد از فرهنگ توده آنچنان قوي بود كه سهم و نقش مكتب فرانكفورت را با نظريه انتقادي   مترادف ساخته‫. فرانكفورتي ها فرهنگ توده را نوعي ضد باز انديشي مي دانستند و انحصار دولت و سرمايه داري ، بر همين اساس ادورنو هميشه ارتباط موجود ميان فرهنگ و دولت را و تضاد ميان اين دو را لاينحل مي دانست گر چه فرهنگ توده از آبشار سرمايه داري مي نوشد اما دولت در اينجا به عنوان  تزريق دهنده ي ايدولوژي و حاكميت فرهنگي طبقه سرمايه دار معرفي شده است .از اين منظر همگاني شدن و توده هاي عكس آگاهي و تامل است .اگر چه هابر ماس در اين باب گفتگوي ايده ال را پيشنهاد مي كند كه حكم پايه براي انتقاد از تحريفات موجود در فرايند هاي فرهنگي نهادينه شده است . خرد ابزاري با فرهنگ استرليزه شده رابطه مستقيم دارد ، همين رابطه باعث فرو ريختن آگاهي و شناخت مي شود.استاندارد سازي ذهني از ديدگاه مكتب فرانكفورت به تحريف ارتباط مي انجامد و اين تحريف خود به خود به قوي تر شدن خرد وسيله اي كمك مي كند –ديگر انسانهايي كه در اين كار زار نفس مي كشند نه تنها به چالش ابزاري مي پردازد بلكه خود ابزاري است در دست عده اي –مكتب فرانكفورت از جهات ديگر به چالش كشيدن عقلانيت ابزاري و در پس آن به حمايت از عقلانيت انتقادي بر مي آيد‫. به نظر هابر ماس واقعيت در عقلانيت ابزاري ايدولوژي  است و از پيش تعيين شده اما عقلانيت انتقادي به واقعيت توافقي نظر دارد – فر هنگ توده هميشه با چاشني حاكميت فرهنگي و ايدولوژي به مردم ارايه مي شود  در فرهنگ توده مي شود نوعي خرد بيزانسي را حس كرد ، خرد مو جود در فر هنگ توده  رابطه ي مستقيمي با ترفند سازي ذهني دارد مخاطب هر چند كه باشد بايد به تناقضات او پاسخ داد‫. ادورنو اين مساله را اين طور بيان مي كند آنچه صنعت فرهنگ توده به مردم در اوقات فراغت به آنها ارايه مي كند از نظر من چندان شتاب زده نيست بلكه پذيرفته و مصرف مي شود اما با نوعي احتياط همراه است ، فرهنگ توده چه مي گويد همه چيز همان طور كه بايد باشد هست –مهمترين روش اين تفكر تلقين سازي است  صنعت فرهنگي به شدت با تلقين سازي ترادف دارد‫. از آن جهت كه تلقين مي تواند در ذهن كاشته شود و مثل بذري رشد كند و ساقه بگيرد ،از آنجاست كه هابر ماس تنها رهايي را در ارتباط ميبيند –خود ارتباط هم تلاقي ذهن هاي تلقين داده شده اند‫. اما هابر ماس بيشتر به يك روزنه مي انديشيد –بشر گرفتار در فرهنگ توده بشري تلقين سازي شده است .بشري كه فراگرد دايره اي مدام و مدام مي چرخد –اما تلقين به او مي گويد كه به جلو حركت مي كني –مار كوزه انسان تك ساحتي را ميبيند كه تك بعدي شده قابل پيش بيني و نسخه ي كربني انسان را به بايدي مي كشاند كه نبايد باشد و نيست .از مصاديق ديگر فرهنگ توده وارونه سازي است –وارونه سازي را مي شود به نوعي پيش مقدمه اي بر تلقين سازي دانست ‫. خود وارونه سازي مستلزم آن است كه جاي فاعل و مفعول تغيير يابد –بدين منظور كه جهان بيرون زنده مي شود –قدرت مي گيرد و حال فاعليت دارد بر مفعول شده اي كه روزي فاعل بوده است-هابر ماس در بحث وارونه سازي از روان كاوي مثال مي زند هابر ماس تاكيد مي كند كه روان كاوي جزيي از روند همگان سازي است كه تو نبايد آن باشي كه هستي –ارتباط تحريف شده در روان كاوي خود را بروز مي دهد كه مي خواهد افراد را به يك نوع ارتباط تحريف نشده سوق بدهد –نقطه ي پاياني تكاملي هابر ماس جامعه اي توام با تامل و باز انديشي است و از ميان برداشتن هر انچه ارتباط را تحريف مي كند –فر هنگ توده انديشه را سریعترين راه براي رسيدن به هدف تعريف مي كند كه در خدمت طبقه ي حاكم است هدف در اينجا نوعي ابزار است –به نظر می رسد ايده ي طبقه ی حاكم  تزي است كه آنتي تز را درون جامعه به وجود مي آورد اما تا آنجا پيش مي رود كه سنتز جديد نوعي تز مي شود كه طبقه ي حاكم آن را ساخته و پرداخته است—مي شود تلقين سازي را نوعي تز دانست كه بعد ها دوباره سنتز مي شود-

{يك زندگي غلط را نمي شود درست زندگي كرد‫ ، يك زندگي غلط را مي شود درست تلقين كرد و يك تلقين غلط را نمي شود درست زندگي كرد}

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط یوسف محمدی| |

انسان پول را به وجود اورد و خود بنده ي ان شد

كارل ماركس

سرشت جامعه سرمايه داري به كالا بر مي گردد  و فقط با تحليل كالاست كه ذهنيت جامعه سرمايه داري و تمام شكل هاي ان تجلي ميابد ماركس كالا را چيز پيچيده و بغرنجي مي دانست اما خود اين پيچيدگي داراي وجهي دوگانه است ايا كالا به خودي خود چيز پيچيده اي است ؟ يا اين پيچيدگي در طي مبادلات و در نظام سرمايه داري به چیز پيچيده اي تبديل مي شود ؟ من فكر مي كنم ماركس با سوال دوم موافق است كه کالا در روند مبادله و در كشا و قوس روند سرمايه داري پيچيده مي شود و روز به روز به مساله بغرنج تري تبديل مي شود  ماركس عقيده داشت كالا براي سرمايه دار  پول مي اورد و پول براي سرمايه دار همه چيز ماركس جمله اي بس طعنه انگيز دارد‫: سرمايه تمام رذايل اخلاقي خود را در پشت نقابي كه پول است پنهان مي كند و حتي قادر است كه اين رذايل را به فضايل هم تبديل كند . آري

كاملا محسوس است كه انسان در نتيجه ي كوشش خود صورت مواد طبيعي را به نحوي تغيير مي دهد كه براي وي مفيد خواهد بود اما مشكل از آنجا آغاز مي شود كه همين مواد طبيعي به كالا تبديل شود اگر بخواهيم به تفاوت كالا و مواد طبيعي بپردازيم مهمترين تفاوت در اين است كه مواد طبيعي از محدوديتي برخوردار نيستند اما كالا داراي محدوديت است چيز كه ماركس با ان سر ستيز داشت اين مساله بود كه همين وجه كالايي محصولات است كه به آن جنبه ي بت وارگي مي دهد چيزي محدود ساخته ي دست انساني كه مقدس مي شود. مار كس جنبه ي عرفاني كالا را در علاقه انسان به توليد آن كالا مي دانست .مارکس راز فتيشستي كالا را اين طور تحليل مي كند پس صفت اسرار اميز شكل كالا فقط در اين كيفيت است كه شكل مزبور خصلت اجتماعي كار بشر را در نظر انسان به شكل صفات مادي محصولات كار و خواص اجتماعي ذاتي خود اين اشيا منعكس مي سازد و به همين جهت نيز رابطه ي اجتماعي توليد كنندگان را با مجموع كار به صورت يك رابطه ي اجتماعي كه از خارج ايشان و بين خود اشيا وجود دارد نمايش مي دهد.- در جهان كالا نيز حاصل دسترنج انسان نيز چنين جلوه مي كند –صفتي كه تا محصولات كار به كالا تبديل مي شوند به ان مي چسبد و سپس جز لاينفك توليد كالايي مي گردد.اما لوكاچ براي اين مساله از شي وارگي استفاده ميكند و ان را نه تنها به كالا بلكه به تمام طبقات و روابط اجتماعي زندگي انساني ربط مي دهد از اين بابت لو كاچ بر خلاف ماركس از بلنداي بلندتري به اين قضيه پرداخته است.در پديده شي وارگي رابطه و پيوند ميان اشخاص به صورت شي و در نتيجه به صورت نوعي عينيت خيالي در مي آيد .عينيتي كه به قدري عقلاني به نظر مي رسد كه تمام نشانه هاي ذات اساسي خويش يعني رابطه بين انسانها را پنهان مي كند با بررسي شي وارگي مي توانيم به تمام نقاط تاريك جامعه سرمايه داري بپردازيم –از ديد لوكاچ جامعه ي كه در ان صورت كالايي مسلط و بر تمام زندگي سايه افكنده است با جامعه يي كه اين صورت در آن فرعي است و به صورت اوليه تفاوتي كيفي وجود دارد زيرا بستگي به اين دارد كه كدام يك از اين دو صورت در جامعه حاكم است تا تمام پديده هاي ذهني و عيني جامعه بر حسب ان دستخوش تغيير مي شوند .ماركس مي گويد داد و ستد بي واسطه كه صورت طبيعي و اصلي فرايند مبادله است ،بيش تر نشان دهنده ي آغاز تبديل ارزش مصرفي به كالاست تا كالا به پول .هدف مجموعه سازمان توليد در جوامع ابتدايي ايجاد ارزش مصرفي است نه ارزش مبادله اي. در واقع فرايند مبادله كالا در ابتدا نه در درون جماعت هاي طبيعي ، بلكه در جايي است كه اين جماعت به پايان مي رسد –جايي كه مي شود داد و ستد پا يا پاي انجام داد .و سپس تاثيرش به درون خود جامعه بر مي گردد-با اين همه حتي چنين تاثيري در ساختار درون جامعه براي تبديل صورت كالايي به صورت كل جامعه كافي نيست .براي اين كار همان گونه كه گفتيم صورت كالايي بايد به كل حيات جامعه رسوخ كند . و آنها را بر طبق روش خود دگرگون كند .ماركس وضيعتي را كه در ان مبادله كالايي مسلط نيست چنين مي انگارد‫: نسبت كمي مبادلات محصولات در آغاز امري تصادفي بود –و كالا در حد خود كالا باقي مي ماند كه مبادله پذيرند تداوم مبادله و باز توليد اين امر تصادفي را كاهش مي دهد ديگر نه باري توليد گر و مصرف كننده ، بلكه براي مصرف كننده است كه پول در مي آورد-سرمايه تجاري در ابتدا براي كسي است كه واسطه است و توليد گر و مصرف كننده را بهم وصل مي كنند. با پيشرفت سرمايه داري  بيشتر صورت كالايي سنجيده مي شود و در حيات اجتماعي رسوخ مي كند شي وارگي بيش تر نفس مي كشد و رشد مي كند.ماركس در توصيف پديده شي وارگي چنين برداشتي دارد‫: بنا بر اين حالت مبهم و مرموز صورت كالايي بيانگر آن است كه اين صورت كالايي خصوصيات اجتماعي كار خود انسان ها را به شكل خصوصيات عيني محصولات كار ، به شكل خصوصيات اجتماعي طبيعي اين محصولات در نظرشان جلوه گر مي سازد يا به عبارت ديگر تمام ويزگي هاي اجتماعي كار انساني در صورت عيني كالا جلوه گر مي شود –با اين معادله كالا به سان شي مي شود و از كارگر و تمام پروسه ي توليد جدا مي شود به نظر لوكاچ نكته ي مهم در اين پديده ساختار بنيادي آن است كه به اين ترتيب فعاليت و كار خود انسان به صورت چيز عيني و مستقل در برابر خردش قرار مي گيرد به عبارتي ساده تر هيولاي ساخته شده فعاليت انساني در برابرش قرار مي گيرد و مي تواند تمام هستي اجتماعي و حياتي وي را دستخوش تغييرات كند و ببلعد. در عر صه ي عيني دنيايي از اشيا را مي بينيم كه قوانين خاص خود را دارند و اين قوانين به صورت هاي قدرت هاي بي شكست در برابر انسان قرار مي گيرد و انسان مجبور است خود را با ان وفق بدهد در عرصه ي ذهني فعاليت انساني كه شكل كالايي به خود پيدا كرده است عينيتي مستقل از اراده ي انساني به خود مي گيرد و به راه خود مي رود اين موضوع را مي توانيم به طريق ديگر باز گو كنيم و ان اينكه كه كالاي ساخته شده توسط انسان با راه و روشي مستقل از شيوه تفكري توليدي اش به راه خود رود گويي از دنياي ديگر آمده و افكار و ذهنيت منحصر به خود را دارد و گويي جان دارد-ماركس مي گويد خصوصيات اساسي دوره ي سرمايه داري اين است كه نيروي كار در چشم خود كارگر نيز به صورت كالايي جلوه كند و از نگاه ديگر اين كالا در چشم خود كارگر راه و روش مستقل به خود را دارد.نكته ي ديگري كه لوكاچ به ان اشاره مي كند و تا حدي تحت تاثير وبر مي باشد و افكار وبر بحث عقلانيت است در تماميت جامعه سرمايه داري است بحثي كه ماركس به نوعي از ان غفلت كرد كار حاصل از تقسيم سرمايه دارانه ي كار كه در عين حال شرط و محصول توليد سرمايه داري مي باشد ،فقط در جريان تكامل نظام سرمايه داري پيدا مي شود و صرفا در همين شرايط به مقوله اي اجتماعي تبديل مي شود كه به صورت عيني اشيا و انسان ها و با روابط شان با كل طبيعت و انسان هاي ديگر تاثير مي گذارد –اگر به پروسه ي كار نظري بي افكنيم هميشه نوعي عقلاني شدن سايه به سايه اين پروسه بوده است كه همزمان با گذر زمان تمام صفات انساني و حيات اجتماعي را در خود در مي نوردد وبر مهمترين ضربه ي عقلاني شدن را بروكراتيزه شدن كل حيات و اجتماع مي داند و همچنين گرفتن خرد و تفكر انساني كه ديگر اين انسان مبهوت شده مي پرسد چه كار بايد كرد؟وبر عقلاني شدن را قفس آهنين مي نامد که ميله هاي اين قفس در نظر انسان هويدا نيستند ميله هاي اين قفس در خرد و ذهن و كاركرد ذاتي تفكر جاي مي گيرد-هابر مارس از به حاشيه رفتن زيست جهان تعبيير ميكند و جدايي زيست جهان از سيستم اما شايد بهتر باشد به تعبير اوشو فيلسوف و عارف هندي هم نظري داشته باشيم اوشو چنين مي گويد انسان هميشه ماشين بوده است ،عقلاني شدن و صنعتي شدن فقط اين حقيقت را هويدا ساخته اين كشف بسيار بزرگي است –انسان هميشه در بردگي زندگي كرده است ولي بردگي او خيلي روشن نبوده هميشه توهمي از آزادي وجود داشته است.ماشيني شدن هر انچه كه تو را فرا گرفته تو را هشيار كرده كه خودت نيز چيزي جز ماشين نيستند –زيرا تنها وقتي با ماشين زندگي مي كني مي تواني متوجه شوي كه وجود هستي خودت نيز ماشين گونه است .تاريخ مي گويد كه بردگي از ميان رفته است ،اين كاملا چرند است بردگي از بين نرفته فقط از نوع زمخت به نوع لطيف ان تبديل گشته-آري تو ديگر به دست و پايت زنجير و آهن نداري ،زنجير ها وارد ذهنت شده اند و دروني گشته اند.از يك سو فرآيند كار به نحوي فزاينده به عمليات خاص انتزاعي و عقلاني تقسيم شده و در نتيجه رابطه ي كارگر با محصول كارش به مثابه يك كليت از هم گسسته و كار او تا حدي تكرار ماشين وار وظايف است تحت تاثير عقلاني شدن توليد زمان كار اجتماعي نخست به صورت زمان كار متوسط و صرفا تجربي در مي آيد و سپس در پرتو ماشيني شدن و عقلاني شدن هر چه فزاينده تر فرآيند كار به مقدار كار عيني محاسبه پذيري بدل مي شود كه به صورت عينيتي در مقابل كارگر قرار مي گيرد حتي خصوصيات رواني او نيز از مجموعه ي شخصيتش جدا مي شود و در مقابل آن قرار مي گيرد.از يك منظر ديگر عقلاني شدن به معناي پيش بيني و محاسبه ي هر چه دقيق تر تمام نتايج مورد نظر –فقط با تجزيه دقيق عناصر هر مجموعه ي پيچيده و بررسي قوانين خاص توليد همراه است-لوكاچ عقلاني شدن را نوعي تخصصي شدن در نظر مي گيرد هم گام با سرمايه داري بنيادين جامعه هر مرحله از كار كه در نهايت به محصول بدل مي شود داراي استقلال خاص خود است و اين در سرتاسر مراحل كار جلوه گر مي شود .اما نكته ي مهم كه در فرايند عقلاني شدن لوكاچ به ان اشاره مي كند خرد شدن و تجزيه شدن كارگر در اين فرآيند است اگر وبر به سيستم اشاره داشت لوكاچ به فرد اشاره دارد لوكاچ اين مساله را اين طور بيان مي كند در نتيجه ي عقلاني شدن فرايند كار صفات و خصوصيات انساني كارگر هر چه بيش تر به صورت منابع محض خطا جلوه گر مي شود كه در برابر كاركرد عقلاني و پيشا پيش محاسبه شده اين قوانين خاص و انتزاعي قرار ميگيرند به بيان ساده تر انسان ديگر فاعل كار نيست بلكه خود جزيي از فرآيند مكانيكي كار است لوكاچ حتي پا از اين فراتر مي گذارد اين مساله نه تنها امنيت انسان به عنوان جزي برتر را از او مي گيرد بلكه تمام خرد و هستي او را تصاحب مي كند و او را همچون جزيي مكانيكي از فرآيند كار بدل مي كند –انسان در اين فرآيند مثله مي شود و كارگر مثله شده بيشتر نظاره گر مي شود و منفعل تا فاعل و كننده ي كار.ماركس فرآيند عقلاني شدن را به نسبت زمان و مكان توضيح مي دهد از آنجا كه به گفته ي لوكاچ سلطه ماشيني بر انسان ديگر جاي هيچ شبهه اي نمي گذارد سنجيدن هر انسان با انسان ديگر بر اساس عوامل كيفيتي و مكاني و زماني سنجيده مي شود ماركس مي گويد دو كارگر مثل دو لوكوموتيو مي مانند ميزان هستي دو كارگر كيفيت نيست يا تفكي ارتباطي ميزان زمان است زمان همه چيز است و كارگر هيچ چيز انساني كه در عقلانيت و ماشيني شدن محو شده است در زير عقربه هاي زمان محو مي شود –ملاك كميت مي شود و كيفيت صحراي باير و زمان معناي كيفي خود را از دست مي دهد و در محدوده يي منجمد مي شود و يخ مي بندد همانند كارگري كه در زمان و مكان ثابت منجمد شده است و يخ زده است به نظر من لغت فريزينگ براي انساني كه در سلطه ي ماشيني بي هويت شده است لغت مناسبي است.فاعلان كار در اين عقلاني شدن همه در محدوده ي خاصي از مكان و زمان محدود شده اند و مكان و زمان يكي شده است‫ و به شيوه ي مغز چرخ دنده اي در انها تثبيت شده است و تمام اين فرآيند به نقطه اي وصل مي شود كه كار است و اسم كار را يدك مي كشد جايي كه شخصيت انسان از آن جدا مي شود و جزيي از مكانيك كار مي شود ديگر انسان با شخصيتش احساس يگانگي نمي كند بلكه شخصيت خود را جزيي از روند ماشيني شدن مي بيند كه ناظر اين نظام است و از نظر ماركس اين يعني بندگي انسان در مقابل اين نظام .لوكاچ اين روند بهره كشي از انسان را به جوامع ما قبل سرمايه داري هم ربط مي دهد از آنجا كه ساختمان هاي عظيم در مصر و روم همه با اين نظام ساخته شده است و به نظر مي رسد در آنجا سيستم برده داري و يك خدا و تمامي برده با همين تفكر صورت گرفته است –اما ساخت چنين بنا هايي ممكن نبود در سيستم ماشيني انجام شود به نظر مي رسد ساخت چنين فضاهايي بيشتر اعتقادي –فرا بشري بوده باشد تا عقلاني .لوكاچ معتقد بود كه شي وارگي از سيستم كارخانه اي به تمام جامعه رسوخ ميكند و شي وارگي ركن اساسي جامعه مي شود نه تنها در ميان مبادلات بلكه در تمام سطوح مختلف زندگي مي توان آن را ملاحظه نمود.ديگر روابط انسان به مثابه ي انسان با انسان ديگر روابطي طبيعي نيست بلكه رابطه اي شي واره است انسان نه تنها از خود جدا مي شود بلكه خود را در انزوايي حس ميكند كه هر لحظه روابط چيزواره بر او مستولي مي شود و او را تا مرز جنون پيش ميبرد و اين شي وارگي باعث پناه بردن انسان به چيزي ميشود كه ماركس ان را افيون توده ها مي نامد آنجا كه ماركس مي گويد ‫: مذهب ، آه شكسته در گلوي محرومان رنج ديده و ريشخند دنياي سنگدلي است كه زاييده ي روح بي جان شرايط اجتماعي است از نظر ماركس تنها در مذهب مي شود اميد كاذب را تقويت بخشيد و حضور ناجي را طلب كرد و از نظر ماركس اين يعني آرامش ملت ها ماركس مي گوي شناخت كاذب از مذهب به كل جامعه رسوخ مي كند و به نظر مي رسد شناخت كاذب هميشه بوده و هست و جز لا ينفك حيات هست .و شايد اين طور بتوان گفت كه شناخت كاذب خود مولد و هم توليد شي وارگي است  لوكاچ مي گويد شي وارگي جز قوانين طبييعي سرمايه داري است كه آگاهي انسان را در تسخير خود در آورده است و اين براي نخستين بار است كه جامعه تابع فرآيند يكساني شده است و اين باعث مي شود كه سرنوشت تمامي جامعه  در يك گوي جا بگيرد و اين جمله كه تماميت سرمايه داري در يك گوي است –در بحث هاي بعدي به ادامه ي شي وارگي خواهيم پرداخت و همچنين عقلاني و تخصصي شدن را بيشتر تو ضيح خواهيم داد و از اين مبحث پلي به سوي فرهنگ و صنعتي شدن فرهنگ مي زنيم كه در نوع  خود مبحث جالبي است

 

 

 

منابع:

تاريخ و اگاهي طبقاتي –جورج لوكاچ‫ - محمد جعفرپوینده

سرمايه-كارل ماركس‫- ایرج اسکندری

نقدي بر فلسفه حق هگل-كارل ماركس

راز جلد دوم-اوشو‫- محسن خاتمی

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط یوسف محمدی| |

10000 روز

 



روز اول:خور شيد براي پسر نوجوني كه در گوشه اي از اين جهان در خوابي شيرين فرو رفته بود دوباره طلوع مي كرد اما اين طلوع مثل هميشه نبود و تابشي براي يه اغاز دوباره پسر نوجوان در يك بهت فرو رفته بود مثل مجسمه اي در يك  كابوس ابدي باور كردنش  سخت بود- درست روز اول بود ميتونست  سرشار از اميد پر از شادي و بازي هاي بچه گانه  باشه   و يك رويا پردازي ناميرا و جوادانه  اما پسر نوجون نميتونست باور كنه جوديت ديگه نميتونه راه بره چه روز اولي بود-حتي ديگه نميتونه بغلت كنه  برات دست بزنه باهات راه بياد –و حتي بخنده اون فقط يه موجوده بي هيچ حركتي ميبينه اما نميتونه كاري كنه ميفهمه اما نميتونه بلند شه و بي ايسته و بگه فقط ميتونه بگه هست و خواهد بود –نفس ميكشه-مادر پسر نوجون ما در يك حادثه هولناك  به طور كامل فلج شده و بايد از امروز تا روز اخر زندگيش روي يك صندلي چرخ دار زندگي كنه بي هيچ حركتي و اما يك سوال در ذهن پسر نقش بسته بود كه چرا براي مادر من؟؟ مادري كه تمام زندگي خويش را تا ان لحظه وقف كمك به ديگران كرده بود مادري كه لحظه اي از دعا و عشق به معبود خودش دست نكشيده بو د –مادري كه مقدس بود مثل مريم . مگه چيكار كرده بود كه تاوانش اين بود پسر پر از افكار جهنمي ، اما پسر ميدونست شايد براي خيلي چيز ها تو اين دنيا جوابي نيست و براي خيلي از جواب ها سوالي نيست روز اول ميتونست پر از ارمان و ارزوي كودكي باشه  مثل هميشه اما خورشيد براي يه لحظه همه چيو ذوب كرد اي كاش هوا ابري بود و باران ميباريد  او تصميم خود را گرفته بود  او بايد از مادر نگهداري مي كرد حتي اگر به بهاي دست كشيدن از همه چي و همه كس براي او تمام شود ارزو هايي كه ميتونست داشته باشه اما همش تو فاصله ي بين دو چرخ يه ويلچر خلاصه ميشد پسر ديگه به هيچي اعتراض نكرد – سكوت – خيره شدن به مادر و يك سوال جوديت بالهايت را كجا جا گذاشتي؟-پسر در روز اول به زندگي جديد خود خوش امد گفت –به خورشيد  سلام كرد ماه را در اغوش گرفت و با ستارگان چشمك بازي كرد و به مراتع بزرگ در دور دست ها خيره شد جايي در افق كه دنيا پايان ميابد و پيش خود زمزمه مي كرد يك روز زمان من فرا

خواهد رسيد. 

روز دوم:هوا ابري بود


 

روز 10000: پسر نوجون ما بزرگ شد اما هنوز يه بچه بود با ذهني پر از درد و قلبي اكنده از حر ف هاي نگفته به مادرش اما پسر تونست خودشو ثابت كنه مينارد حالا به عنوان خواننده گروه تول دينشو به خودش ادا كرده اما به مادرش هنوز نه زندگي با مادر در يك سكوت بي پايان در اين سالها قلب مينارد را پر از ناله كرده بود مينارد هنوز هم ميناليد در روز 10000 خورشيد دوباره داغ داغ بود  و در اسمان تلالو مي كرد . مينارد كه در استانه  چهل سالگي ميباشد در اين سالها در كنار مادر پر از شادي و عشق، اما در درون پر از اتش فشان هاي فوران نكرده،  در روز 10000 ديگه از صندلي چرخ دار خبري نبود مادر ميتونست براي هميشه بخوابد اما تو يه جعبه كه اسمش تابوت بود اون روز براي مينارد يه روز عادي نبود در يك لحظه تمام اين خاطرات سي سال را با مادر را ،از جولوي چشم گذراند خاطراتي بي اصوات اما پر از عشق و صبوري و اميد در لحظه اي مينارد هديه خود را به خاك ميدهد براي هميشه اما ماموريت او هنوز تمام نشده موسيقي انتظار او را مي كشد و تول و دوباره مينارد حرف خود را ياد اور ي ميكند : بلاخره يه روزم نوبت به من ميرسه او بايد ناگفته هاي خود را به مادر بزند و مطمين است كه جوديت ماري صداي او را ميشنود او بايد دردهاي خود را با مادر بگويد اما تنها نمي توانست  دني كري ، ادم جونز و جاستين چانسلور  به كمك مينارد   امدند  و البوم 10000 روز تولد يافت.(پايان بخش اول .10000 روز با مينارد)


  (جوديت ماري نزديك به ده هزار روز از زندگي خود را بر روي ويلچر گذراند بي هيچ حركتي در تمام اين سالها مينارد به تنهايي در كنار او زيست مي كرد و نفس مي كشيد در بخش بعدي اين نوشته به روند ساختاري البوم ده هزار روز كه اخرين البوم گروه تا به امروز است مي پردازيم همچنين به بعد معنا شناسي و مفهومي البوم و بررسي نشانه ها و نماد هاي البوم مي پر دازيم به خصوص در دو اهنگ بال هايي براي ماري كه اوج شور و حال مينارد در فقدان مادر است و حرف هاي مينارد با مادر و خدا و قيامت سه نفره اي كه در اين اهنگ به تصوير مي كشد اشنا مي شويم و تحليل جامعي بر البوم هاي قبلي براي رسيدن به كليد روز ده هزارم ،تا بيشتر با حال هواي روحي مينارد و فلسفه ي تول اشنا شويم و هزاران ناله مينارد كه هر كدام حرف خاصي و پيامي با خود دارد كه اگر نخواهيم در ان انديشه نكنيم تول را به درستي درك نكرده ايم –و به قول مينارد اين اصطكاك است كه زندگي را تحمل پذير مي كند نه سايشي نرم.)



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط یوسف محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ